|
دست نوشته هایی به رنگ شب
|
تو را به یاد می آورم...
طلوع را ز خاطر برد...
دیروز، میان انبوه اشتیاق،
بدرود گفت...
از دست نوشته های خودم
ساده ی ساده میگمت، دوست دارم خیلی زیاد
ساده مث نگاهم و ساده تر از نگاه باد
ساده ی ساده مث دشت، ساده مث چشات که بست
ساده میگم دوست دارم، نگاه تو هر جا که هست
از دست نوشته های خودم
از دست نوشته های خودم
و آنگاه که میخواستم با تو باشم، تنهایی به سراغم آمد...
این بار میخواهم در تنهایی با تو باشم، و تنها با تو...
از دست نوشته های خودم
و وقتی که باران می آید،
خیس شدنم را که انگار آزادم،
با چشمک ستاره قاب میگیرم و به دیوار اتاق میزنم...
آسمان سر تا سر بی گناه،
مریم های خوشبوی بی ریا،
و گردباد پاییزی مست که مرا به خودم نشان می دهد،
همه و همه را قاب می گیرم و به دیوار میزنم.
از دست نوشته های خودم
گلدان با خيال تو آسودگي را ورق ميزد
پنجره باز اميدش به خدا بود
شيشه ها خيس تر از هر شب، غرق نياز
رقص روسري در حجاب شب
شور اشتاق را از من گرفت
باز هم خنده كنان گذشت از پشت پنجره
آن آرزوهايي كه براي تو ساخته بودم با عشق
شب تنها بود و صداي پاي من تنها تر
گذار از كوچه ي شب گم شدن در تاب گيسوي بلند
تنها تو را مي بود اي كاش و نبودم تنها
تو دوري از من و من در هوس بوييدن تو
آخرين انديشه ها به سفر ز كوي دنيا مي كنم
وصف تو مثل شمارش ستاره ها شده
اشكهايم نيز همانند اشتياق ديدنت خيلي زياد
دل ز رخسارت نمي كنم به اين نزديكي
مست زچشمت ميشوم با اين تاريكي
تا پرواز اندكي راه بيشتر نيست
پاي رفتنم!، كمي طاقت كن
زخم هايت را مرحمي نيست به اين ايستادن
از دست نوشته های خودم
يك شبي ميميرم
يك حوس ميگيرم
پرواز رنگ باخته ديگر
من ديوانه نيستم
عشق مشكوك شده
معشوق من ... معشوق من ...!
به خيسي چشمان تو سوگند مي خورم
به تمام آوار ها سوگند ميخورم
من ديوانه نيستم!
اين همه داستان از كجا آورده ام؟
از ميان كبوتر هاي بي احساس و بد
در درون كنج يك اتاق نزديك خدا
تو مرا نشان بده
تا باز سوگند خورم
من ديوانه نيستم به خدا
از دست نوشته هاي خودم
ناز مي آفريني و اشك مي ستايم
زير دستانت قصد آشيانه دارم
ريز حجم شب...
يعني تمام رنگهاي درون چشم تو
امشب نمي ميرم
مي خواهم جان بگيرم
مي خواهم از نو زاده شوم
تو مرا باز مي آفريني؟
آري، تو مرا باز مي آفريني...
از دست نوشته هاي خودم